تبليغاتX

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو شب در میان تاریکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی اما بگو من خوب می دانم حتی در آن جهان آن خفته ی خموش ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته است روز ی اگر ....... اما ؛ نه ؛ او هیچوقت دیگر نمی آید کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم 12 or 24 hours timer



unforgiven
nothing else matter

وقتی کسی رو دوست داری،حاضری جون فداش کنی حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو حاضری هر چی دوست نداشت ، به خاطرش رها کنی حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دستاش نره حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی پشت سرت هر چی میگن ، چیزی نگی گوش بکنی حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن وقتی کسی رو دوست داری ، صاحب کلّی ثروتی این گنج خیلی قیمتی نذار که از دستت بره..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:57  توسط unforgiven boy | 

خدای مهربون ازت ممنونم بابت همه ی نعمت هایی که بهم دادی. ازت ممنونم بابت خانواده ی خوب و سالمی که بهم دادی . ازت ممنونم بابت دوست خوب و مهربونی که نصیبم کردی . ازت ممنونم بابت همه ی اتفافات خوبی که برام افتاده . ازت ممنونم بابت زندگی که دارم و آرامشی که مدیون لطف بی کران توست . ازت ممنونم بابت شغلی که بهم ارزانی داشتی . ازت ممنونم ازاینکه بهم امکان ادامه تحصیل دادی . ازت ممنونم که بهم سلامتی ارزانی کردی تا بتونم از نعمتهایی که بهمون دادی لذت ببرم .

ای خدای مهربون اگه بخوام ده صفحه هم بنویسم باز هم نمی تونم بابت همه ی داده ها و نداده هات ازت شاکر باشم . ای خدای مهربون من آرامشم در زندگی رو به تو مدیونم . به تو که بدون اینکه به تمام ناسپاسی ها و کفر گفتن های من نگاه کنی نسبت به من همیشه و همه جا لطف داشتی و هیچ وقت دلم رو نشکستی . حتی اگه جایی فکر کردم تو بهم نظر نمی کنی تو همه ی حواست بهم بوده و بازهم حمایتت رو ازم دریغ نکردی و تنهام نگذاشتی .

خدای مهربون کمکم کن دوباره بتونم بنده ی خوبی برات بشم .

کمکم کن بتونم قدر این نعمتهایی رو که بهم دادی بدونم و ازشون خوب مراقبت کنم . خیلی دوستت دارم ای خدای من

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:54  توسط unforgiven boy | 

 

 

ببخشيد با خدا كار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت كنم.


 

-: خودم هستم، باز چي شده بنده من؟

 

-: اِ چه حافظه اي ماشا الله. چه زود منو شناختيد.

 

-: من هيچ كس را فراموش نميكنم. هيچكس.

 

-: ببخشيد خدا جونم! كارم يه خورده طول مي كشه وقت دارين؟

 

- بگو! همه حرفات رو مي شنوم.


 

-: خدا جونم؟!


 

-: بگو جانم!


 

-: يه خواهش دارم.

 

-: بگو عزيزم.

 

-: ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و درد دل مي كنم


 

صدامو مي شنوي يا نه.

 

اصلاً مي خوام هر وقت دعا مي كنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي.

 

مي دوني! همين كه بدونم يكي حرفم رو مي شنوي برام كافيه.

 

-: من كه بارها گفتم ادعوني استجب لكم.

 

تو هر دفعه منو صدا كني جوابت رو ميدم.

 

هر موقع منو صدا كني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم. اما وقتي اينقدر اين گوش

 

 تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگين شده كه صداي منو نمي شنوه، تقصير من نيست.

 

-: واقعاً حرفام رو مي شنوي؟!

 

-: واقعاً حرفات رو مي شنوم.

 

-: ببين خدا! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟

 

-: بله!

-: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم، از

 

چيزي كه تو دل دارم، از همش خبر داري؟

 

-: آره همش رو مي دونم

 

-: هق هق گريه هام رو مي بيني؟


 

وقتي از بيچارگي و درموندگيم پيشت شكايت مي كنم، حرفام رو مي شنوي؟


 

وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي كه ميام؟

 

صداي در زدنام رو مي شنوي؟

 

-: بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ان الله بصير بالعباد. مگه

 

نشنيدي ان الله سميع الدعاء

 

-: مي دونم. اما من

 

-: هر جا كه بري بازم بنده مني. اما از بس كه باور نمي كني كه همشو مي بينم و

 

مي شنوم اينقدر دل منو مي شكوني.

 

-: الهي بميرم!

-: بارها شده گفتم نرو. نفهميدي! رفتي! هي دنبالت اومدم! به ملائك گفتم مبادا چيزي

بنويسينا صبر كنيد تا لحظه آخر. بر مي گرده ؛ "بهناز" اون عمل رو انجام نمي ده.

 

"بهناز" اون حرف رو نمي زنه. "بهناز" اون

هر چي ملائك گفتن بار الها ! اين بنده سابقه داره. دفعه اولش نيست. اما گفتم: نه شايد

 

اين دفعه عوض شده باشه. صبر كنيد. چيزي ننويسيد.

 

و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي.

 

هي صدات زدم. گفتم: "بهناز" نرو. اما تو رفتي. گفتم: "بهناز" نزن. اما تو زدي. گفتم: "بهناز"

 

نكن. اما تو كردي. اخر سر منو پيش ملائك سر افكنده كردي. ملائك گفتن:

 

بار الها! بازم "بهناز" عوض نشد.

 

-: شرمنده ام.


 

-: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي مي زني.


 

-: شرمندتم . با وجود همه محبتي كه بهم داري سرم زيره. با اينكه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي.

 

به جون خودم مي دونم كه اگه يكي از اين نعمتهايي رو كه بهم دادي بخاطر اين همه كفر

 

و ناشكريايي كه مي كنم ازم بگيري، كسي نمي تونه اون رو دوباره بهم بده.


 

به جون خودم مي دونم اگر عزتي رو كه تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم كه

 

لايق اين عزت نيستم، اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يك ثانيه كسي ديگه حاضر


 

نيست بهم نگاه كنه. چه برسه به اينكه من رو به عنوان دوست،

 

همراز و حتي فرزندقبول كنه.

اگه بگيري كي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم كه جز خودت هيچ كس.


 

خدا جونم! از روز برام روشن تره كه جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم،


 

به هر جا و مقامي برسم. باز اخر راه كه رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي كنم.


 

خيلي مي ترسم يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيره.


 

خيلي مي ترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده.


 

خيلي مي ترسم از لحظه اي كه بخواي از من رو برگردوني.

 

خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو رو ندارم.


 

اما

اما بخشش صفتيه كه فقط در خور شأن و مقام توست.


 

-: دلمو مي شكني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي كني. بعد مي گي غلط كردم؟!


 

مي دوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟!


 

چشماي اشك بارونت رو كه مي بينم از خودم خجالت مي كشم كه در رو بروت باز نكنم.

 

 

 

 

هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكه ايندفعه،

 

 دفعه ديگه رو درست مي شي

اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون مي شكني

 

-: مي دونم كه با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم كردم. اما خدايا! واي بر من اگر تو من رو نبخشي.

 

 خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيكي كردي من چطور مي تونم باور كنم

كه لحظه مرگ ، منو تنها بزراي و خوبي خودت رو از من دريغ كني!!


 

::: ما انسانها بايد از خدا و قيامت بترسيم چون لحظه اي است که ديگه يار و ياوري مثل خدا نداريم .

 

 دقت کنيد ، فکر کنيد ، تمام بدنتون ميلرزه وقتي فقط فکر مي کنيد که

 

خدا باهاتون نيست بعد از مرگ LN :::

اميدوارم تو اين دنيا بتونيد از پس شيطان بر آييد تا جلو خدا رو سفيد باشيد البته با کمک خودش

 

خدایا دوست دارم تو اینهمه تنهایی تنهام نذار

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:48  توسط unforgiven boy | 

من خالی از عاطفه و خشم!!!!

خالی از خویشی و غربت !!!

گیج و مبهوت بین بودن و نبودن !

عشق آخرین همسفره من مثل تو منو رها کرد حالا دستام مونده و تنهاییه من!

ای دریغ از من که بی خود مثل تو گم شدم گم  شدم تو ظلمته تن.......

ای دریغ از تو........

 که مثل عکس عشق هنوزم داد می زنی تو آیینه ی من!

وای گریمون هیچ!!

 خندمون هیچ !!

باخته و برندمون هیچ!!

تنها آغوش تو مونده غیراز اون هیچ !!!.........

ای مثل من تک و تنها دستامو بگیر که عمر رفت همه چی تویی زمین و آسمون هیچ !

در تو می بینم همه بود و نبود بیا پر کن منو ای خورشید دل سرد .......

بی تو میمیرم.................

 مثل قلبه چراغ نور تابوندی !

کی منو از تو جدا کرد؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:27  توسط unforgiven boy | 

خیانتتو دیدم............

 

آه را میگویم...!!
حسرت را میگویم ...!!!
چرا را میگویم ...!
اشکهایم را میگویم ....
اشکهایم را نمیگویم می گریم!!!
آهم را میگویم..... تو رو نمیدونم بگیره یا نگیره؟! مثه همیشه میگم خودت بگو(تو به خوت هم رحم نمیکنی).....
حسرت را میگویم...
  حسرت را نوشتم قبل ترها یک روز از دوری.. امروز حسرتم از چراهام میگه!؟؟؟؟؟؟ جا ندارم علامت سوالام و زیاد بزارم به اندازه ی همه ی چراها ............!
چرا را میگویم... چرا نفهمیدی که هر چی نوشتم از تو از ته دلم بود از غمو غصه و شادی تو بود؟؟
تا بودی میتونستم بنویسم...
تا الآن عمری ه که ننوشتم.
چون تا تو بودی میتونستم بنویسم!
امروز عصر (غروب)خیلی دلم گرفت... خیلی خیلی خیلی.....
اشکهایم را میگویم .. اشکهامو نمیگم اشکها مو گریه میکنم .... امروز عصر دلم گرفته............ گریه میکنم"
  " " " " "  "
اشکهام فایده ای نداره.......
.
.
.
....
    وقتی رفتی خواستم برگردی!....
ولی وقتی خیانتتو دیدم دلم شکست
     از خودم بدم اومد چرا اینقدراحمق بودم ...؟
تا اون روز که ندیده بودم دل خوش بودم که یه روز برمیگردی چون حس میکردم عشقم مال ه خودمه.
ولی وقتی خیااانتتو دیدم دلم شکست .... شکست........
دیگه نمیخوام بر گردی..
امروز خیلی دلم گرفته.خیلی خیلی .. دیگه غرورم شکسته
  نمی تونم اشکام و پنهون کنم مثه یه بچه جلو همه زار میزنم.....
امروز خیلی دلم گرفت و شکست..!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:46  توسط unforgiven boy | 

 خدایا!!!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ،
غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
 تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:44  توسط unforgiven boy | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:17  توسط unforgiven boy | 

نگاه ساكت باران به روي صورتم دردانه ميلغزد...

 

              ولي ياران نميدانند كه من دريايي از دردم ...

 

                          به ظاهر گرچه ميخندم ولي اندر سكوتي تلخ مي گريم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:2  توسط unforgiven boy | 

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
!


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فريدون مشيري

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:53  توسط unforgiven boy | 

 

باز باران بي ترانه *** گريه هايم عاشقانه *** مي خورد بر سقف قلبم *** ياد ايام تو داشتن *** مي زند سيلي به صورت *** باورت شايد نباشد *** مرده است قلبم ز دستت *** فكر آنكه با تو بودم *** با تو بودم شاد بودم *** توي دشت آن نگاهت *** گم شدن در خاطراتت

 

 

 

باز باران با ترانه با تمام بی کسی ها میخورد بر مرد تنها میچکد بر فرش خانه باز

می آید صدای چک چک غم ....باز ماتم من به پشت شیشه ی  تنهایی افتاده.نمیدونم..

.نمیفهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟

نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند که آن کودکی که زیر ضربه های شلاق باران سخت میلرزد کجای ذلتش زیباست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.

 

 UNFORGIVEN 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 16:34  توسط unforgiven boy | 

 

خیلی سخته وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی ............................

                                       که دیگر تنها نخواهی ماند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 17:10  توسط unforgiven boy | 

شبای موندن بی تو باز به دل من سر میزنه

 

یه روز تو از اینجا میری غم از نگات پر میزنه

 

پنجره ی اتاق من اسیر قلب سردمه

  

هوای پشت پنجره بارون و پائیز و غمه

 

ثانیه ها یکی یکی تو بغض من حروم میشن

 

تکیه ی لحظه هات نشد حتی یه بار شونه ی من

 

فضای تنهائی من هوای سرد رفتنت

 

هوای این اتاق سرد صدای پر کشیدنت

 

شبای موندن بی تو باز به دل من سر میزنه

 

یه روز تو از اینجا میری غم از نگات پر میزنه

 

پنجره ی اتاق من اثیر قلب سردمه

 

هوای پشت پنجره بارون و پائیز و غمه

 

نگام به دیوار اتاق عکسای بیرنگ چشات

 

تو این اتاق زندونیم سکوت هر شب تو نگات

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 21:4  توسط unforgiven boy | 

امد ...

اندکی ماند...

و سپس رفت...

چه معصومانه رفت ان کسی که دیگه هیچ نشانی ازش نمی گیرم

همانی که بود و دیگر الان نیست

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
سلام ای شب معصوم


میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:38  توسط unforgiven boy | 

یک نفر یک جایی تمام رویاهاش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر می کند احساس می کند

که زندگی واقعا با ارزش است

پس هر گاه احساس تنهایی کردی

این حقیقت رو به خاطر داشته باش

یه نفر یک جایی در حال فکر کردن به توست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:2  توسط unforgiven boy | 

يك روز مي بوسمت

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .

يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .

يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .

يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد .

به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !

يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 19:14  توسط unforgiven boy |